هستي خانوم و بابايي - هستي خانوم و بابايي

برادرت را با نيکويى بدو سرزنش کن ، و گزند وى را به بخشش بدو به وى بازگردان . [نهج البلاغه]

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ 

دو سال پيش در پنين روزي انتظار ما به سر رسيد و مسافر کوچولو از راه رسيد  . مسافري که با قدم گذاشتن به اين کره خاکي معلوم نبود که چه سرنوشتي در اتظارش رقم مي خورد .


عجب  !!! عجب !!!!   مي دوني وقتي  که کسي به دنيا مياد چند نفر براش اسم انتخاب ميکندد  عمه ها خاله ها دايي ها عموها پدر بزرگ و مادر بزرگ و .... هر کي چند تا اسم رو پيشنهاد ميده براي هر اسم هاي ديگران هم بهانه ميارن  .


نمي دونم شايد فقط تو شهر ما اينجوري باشه و جاهاي ديگه زياد براي انتخاب اسم سخت گيري نشه .


روز 27 اسفند مصادفه با تولد دخترمه ( هستي )


 تولد   ...  تولد       ... تولدت مبارک


 


اومدم تا براش جشني بر پا کنيم تا بدونه کساني هستن که دوستش دارن و کمبود محبت مادري رو کمتر حس کنه هر چند که 20 ماه از درگذشت مادرش ميگذره و ما رو بعد خودش اسير غم و تنهايي کرد  و اين دومين تولد هستيه که مادرش حضور نداره . براش شادي روح مادرش از خداوند طلب بخشش و مغفرت را داريم .


 


شايد در حق دخترم کوتاهي کنم چون کمتر پيشش هستم  البته اين ساعت کاري منه که از شش صبح برم و تا ساعت 8 شب و هشت که ميام خونه مي بينم که همو رو عاصي کرده و خدوش هم تازه رمقي براي اذيت کردن من داره .


خيلي باريگوش و چموشه يه لحظه چشم ازش برداي يا رو پشت بام ميره يا خونه يکي از همسايه ها يا داره يه جسم سنگين رو بلند ميکنه . تا حالا نديدم که 5 دقيقه ، فقط 5 دقيقه يه جا بند بشه و اروم بگيره  نمي دونم اين همه انرزي رو از کجا مياره .


يه خبر ديگه و اينکه هستي داره يکي از حاميانش رو از دست ميده . منظورم خواهرمه که از 4 ماهگيي اونو بزرگ کرده  اخه قراره بره سر خونه و زندگيش  و همين جا براشون ارزوي خوشبختي و سعادت را دارم .  بزرگ شدن هستي تا بحال را مديون خواهرم و مادرم هستم که در حق هستي مادري کردن . جدا دستشون درد نکنه  


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ 

به نام ايزد منان


شکر خدا فرصتي نصيب شد تا افتخاراينکه دوباره بيام و بنويسم رو پيدا کردم


خيلي وقته نميام نت و نمي نويسم  اونم به دليل مشکلات کاريه که دارم


دلم براي همه تنگ شده ، خيلي تنگ


حتما ميپرسيد عجب کاري‌؟ اين ديگه چه جور کاريه ؟؟


چشم ميگم من توي يه پروژه انتقال اب ( ايجاد يه تونل با قطر 9 متر و طول 56 کيلومتر هستيم تا بشه اب رو از نقاط دور به اين طرف بکشانيم


من خودم توي قسمت لوکوشاپ يا همون کارگاه لوکوموتيو کار ميکنم از خونمون تا محل کار دقيقا يک ساعت رفت و يک ساعت براي برگشت وقت تلف ميشه و 12 ساعت کاري هم بايد در کارگاه حضور داشته باشيم به عبارتي ساعت 6 صبح بايد با سرويس حرکت کنيم و قاعدتا 5 بيدار ميشم و ساعت 7 از اونجا به خونه ميام که ساعت 8 جنازمون خونس و توي اين مدت 3 ماهي که اونجا مشغولم تنها 7 روز مرخصي اومدم براي اينکه برنامه کاري اونجا به صورت اکيبييه يعني 23 روز مدام کار و در عوض 7 روز استراحت و ديگه تعطيلي در کار نيست و دو ماه اول بعلت بدشانسي اينجانب دير قرارداد بسته شد و مرخصي بهمون تعلق نگرفت .


جالب اينه که 7 روز مرخصيم رو هم صرف تعميرات خونه کرديم که خودش مزيد بر خستگي بيشتر شد


اينه داستان نيامدن من به اينترنت


تنها اومدن من روزي به 10 الي 20 دقيقه محدود ميشه که اونم اصلا نمي دونم چطوري ميگذره


اميدوارم که به بزرگي خودتون  پوزش منو در دير اپ کردن بپذيريد و قلم عفو بر جرمم بکشيد


 


 


 


*****************************************


 


 


 


مدتيه که نيومدم نت و معلوم نيست دوباره کي بيام نت البته سعي ميکنم زود بيام


فقط اينو بگم که هستي بزرگ شده اما مشکل نگران کننده در مورد تغذيشه که زياد ميلي به غذا نداره


خيلي زود چيزها رو به خاطرش ميسپاره - تو خونه منو به اسم کوچيکم صدا ميزنن( بيژن) اونم مونده که چي صدام کنه ؟؟ بابا ؟؟؟ اقايي ؟؟بيزن!!!!!!!!!


عجب وضعي شده که دختر پدرشو به اسم کوچيک صدا کنه !!!


در ضمن خيلي مهربونه با توجه به اينکه سنش کمه


(21 ماهشه)  اما خيلي محبت در وجودشه پتوي باباشو ميشناسه کسي حق نداره استفاده کنه و شبها اونو روي من مياندازه و با دستاي کوچيکش روي شانه هايم ميزنه و به قول خودش لالايي ميگه برام و بعد اينکه منو ماچ کرد ميره پيش مادرم ميخوابه


 


 شرمنده که اصلا فرصت نداشتم که عکسي از هستي بذارم ايشاله سري بعد


**********************************************


 


 


در ضمن خيلي شوکه شدم و متاثر از اينکه بهار ديگه نمي نويسه


 


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ 
سلام


بعد جريان تصادف خودم کلي نگران هستي بودم بخاطر خواب دوستمون که ما رو تو خواب ديده بود


ديشب مامانم بهشون زنگ زد و سراغشو گرفت . گفتند حالش خوبه


و تا اخر ماه يعني ?? روز ديگه نگهش مي داره


مي دوني ?? روز انتظار کشيدن يعني چي ؟؟؟؟؟؟؟


اميدوارم که هر کجا هست سالم و خوب باشه . اين از همه چيز مهمتره


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ 

چه کسي باورش ميشه امروز دقيقا يکسال از رفتنت از ميان ما ميگذره ؟


يک ساله که تو رفتي و با رفتنت ما را در غم نشاندي – مي دوني توي اين يکسال من و دخترت چي کشيديم ؟


مطمئنم که مي دوني . از اونجايي مطمئنم که وقتي هستي مريض بود به خواب يکي از دوستان وبلاگيمون اومدي . ميگفت تو را بخواب ديده که نگران حال هستي بودي و دلت برايمان تنگ شده در صورتي که اصلا تو را نديده


مطمينم که از اوضاع ما خبر داري به لطف خدا و چشم خير توست که هستي به اينجا رسيده . يادته وقتي رفتي هستي کوچولو چهار ماه و پانزده روز بيشتر نداشت  اين اخرين عکسيه که اون موقع از هستي گرفتم مي بيني چقدر ناز و تپل بود . عکسي که تو بغل تو گرفته شده


هستي 4 ماهه


 


هستي 4 ماهه 2


 


حالا يکسال از بي مادري هستي ميگذره الان براي خودش خانومي شده و اين عکسو تازه ازش گرفتم  تا ببيني چقدر تغيير کرده


هستي 14 ماهه


 


 


نمي خوام از رنج و عذابي که توي اين مدت کشيديم بگم .


نمي خوام بگم وقتي هستي مريض شد از خدا و دوستان مي خواستم که کمک کنه و دعا کنن که به قولي که بتو داده بودم عمل کرده باشم  بهت قول داده بودم که مواظبش باشم


نمي دانم  اگه الان بودي و مي ديدي که يکي از استخوانهاي قفسه سينه ام شکسته و نفس کشيدن برام سخت شده و بزحمت ميشينم و بلند ميشم چکارها که نمي کردي تويي که با تب کردن من تا صبح بر بالينم بودي و نخوابيدي و شام هم نخوردي


 





بگذار تا بگيريم چون ابر در بهاران                   کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران


غم


بهار خانوم  هم که با گريه کردن مرد مخالفه


بهتره ديگه چيزي نگم و گرنه گريه امونم نميده


بازم ميگم که هميشه در ياد و خاطر ما خواهي بود و از بابت هستي هم نگران نباش ميبيني چقدر دوست پيدا کرده ؟؟؟


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ 

سلام


ميخام بيشتر در مورد هستي بنويسم


به قول يکي از دوستان سوژه خوبيه


اما چون سند اين وبلاگ به اسم هستيه منم زياد نمي تونم از هر دري سخني بگم ( نه اينکه حرفام رو دلم مونده و سنگيني ميکنه )


قصد داشتم چند تا عکس جديد ازش بگيرم و بذارم اما متاسفانه فعلا امکانش نيست چون دوربين ندارم


سر فرصت يه دوربين گرفته عکسشو براي يادگاري ميذارم


اما چيزي که الان ميخام بگم اينه که شايد شما هم بتونين ما رو راهنمايي کنيد


دخترم الان ?? ماهشه اما اصلا لب به چيزي بنام غذاي کمکي نزده


غذا و ميوه  هم نمي خوره فقط خورد و خوراکش شده شير ( به قول خودش مم)


ميترا دختر همسايمون ميگه والا براي هستي زشته که همسن منه و يه شيشه شير دستش ميگيره و تو کوچه شير ميخوره



بنده ي خدا راست ميگه تو گوچه يه شيشه شير دست ميگره وکوچه رو بهم ميريزه


زنهاي کوچه ما هم چون شهرمون يه  شهر کوچيکه و همه هم با هم نسبتي داره ( جدا از مسلئه کنفراس غيبيت و ..) صبح تا شب تو کوچه به صورت دسته هاي مختلف در خونه ها اواره هستند و خلاصه اينکه هستي همه رو به تنگ آورده کفشاشونو از پاي اونا در مياره و خودش ميپوشه چند قدمي باهاشون راه ميره و کفش يکي ديگه رو در مياره  زنها هم يا از روي دلسوزي يا ... چيزي بهش نميگن کلي کفشها رو با هم قاطي ميکنه و زنها مجبورن اونو تحمل کن


به مامانم ميگم نذار بره تو کوچه اما ميگه دختر هاي مردم بغل مامانشون ميشينن و شير ميخورن اين که فقط شيشه رو داره


حتي در حال دويدن هم شير ميخوره چه جوري جلوشو بگيرم


واااااي خدا از موضوع اصلي که کمک خواست و راهنمايي شما بود کلي دور شدم منم بايد برم سر کار


مشکل رو ميذارم براي جلسه بعد


پس فعلا


تا بعد ....


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ خونه بابا بزرگ

سلام دوستان


ديروز بابا بزرگ هستي از شهرستان گيلان غرب زنگ زد که ميخاد بياد دنبالش  هستي هم اماده شد بابام دستشو گرفت و برد کنار جاده منتظر موندن تا بياد امااين انتظار چه سخته


از فرط خستگي خوابش برد


ولي بلاخره بابا بزرگ و خاله ستاره ي هستي اومدن و اونو از خواب بيدار کردن و و بعد چند دقيقه اونو بردن  و ملعوم نيست که کي بر ميگرده


بعد رفتن اون مامانم بساط ابغوره گيري را پهن کرد و .....


من و خواهرم کلي دعواش کرديم که اين چه وضعيه


مامانم فقط گفت خوب دلتنگشم بهش عادت دارم دست خودم نيست .....


راستشو بخواييد منم خودم دلم براش تنگ شده


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ خواب ديدن و اتفاق

سلام


يکي از دوستان هميشه ميگه چرا غمگين و ناراحت ؟


هميشه ميگه مرد گريه نميکنه ¤ اما مگه ميشه ؟


امروز صبح داشتم با يکي از دوستانم حرف ميزدم


ميگفت ديشب خوابتونو ديدم


ميگفت خواب ديدم که تو و هستي به من چيزي مي دادين اما جزييات خوابو يادم نيست


اولش من دلوابس هستي شدم که خونه بابا بزرگشه گفتم شايد ازش بيخبرم براشاتفاقي افتاده باشه


و دوستمون هم گفت که يه زنگ بزنم


و


قرار بود  برم براي مراسم ختم عموي دوستم در يکي از روستاها  من و دوستم سوار ماشين شديم و حرکت کرديم  ما در جلو نشسته بوديم


و دو بچه و يه زن و مرد در عقب ماشين 


سر يه سراهي ماشين ما با سرعت ??? کيلومتر در حال حرکت بود و راننده هم سرعتشو کم نکرد در همين حين يه بيکان وانت  از سمت راست قصد رفتن در جهت مخالف ما رو داشت  و يهو بيچوند جلوي ماشين ما


چشمتون روز بد نبينه راننده ما هول شده اول به سمت بيکان وانت  رفت اما تونست بهش برخورد نکنه و بيچوند سمت راست ا يه دره برگشت و جلومون يه بل ديگه بود با همون سرعت  به بل زديم و تا ?? متري در حال ملعق زدن


توي يه زمين کشاورزي به زمين برخورد کرديم بعد يه بشت و برگشت ماشين روي چهار چرخ نزديک ?? متر هم ليز خورديم


منم که جلو نشسته بودم داشتم مي ديدم چه بلايي سرم مياد


بر عکس کساني که ميکن هيچي نديدم


من ديدم با چشم خودم مرگ رو ديديم


الان که دارم مي نويسم دست وبام ميلرزه  و نمي دونم چي بنويسم و چطور اون صحنه رو توصيف کنم


اما به قول دوستم هرچي تابلو کنار جاده بود را در هم شکست و هزار نفر کمک کردن تا تونستيم ماشين رو بالا بکشيم


ولي


ولي بهر حال بخير گذشت


بهتره من هم برم صدقه بدم و شکر خدا را بجا بيارم


بس فعلا


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ 
سلام امروز يعني ? شنبه خانواده ما طبق عرف رفتند سر خاک مامان هستي


و  اونو با خودشون اوردن


چشمتون روز بد نبينه به محض ورودش به خونه من و خواهرم فورا هر چي اسباب دم دست داشتيم جمع کرديم


حتي تلفن رو بايد وسايل را جايي بذاريم که دستش بهش نرسه


خودتون ببينيد چکار ميکنه


 


بهتون قول داده بودم که عکسشو بذارم


گفته بودم که هميشه شيشه شير ( به قول خودش مم) همراشه


 


                                    


 


                                                     هستي



 


 


 


     هستي


 



 


 


 


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ هستي در حرم احمد ابن اسحاق
عصر هم بردمش امامزاده احمد ابن اسحاق براي زيارت


چون ? شنبه بود و مزار هم شلوغ بود همه جمع شده بودن


هستي هم سر همه قبر ها نشست براي همه فاتحه خوند ( البته به سبک خودش ( پچ پچ پچ پچ ) از بس خجالتي کشيديم من و کامران دوستم که نگو همه داشتن ما رو نگاه ميکردن


دختر ها صداش ميزدن خانوم بيا اين قبر رو هم فاتحه بده


بعدش هم رفتيم تو حرم و زيارت کرديم که بزحمت تونستم چند تا عکس ازش بگيرم


از بس که تکون ميخوره و يه جا بند نميشه


تو اين عکس داره عروسکشو بوس ميکنه که زحمت نگهداشتن عروسکش گردن کامران افتاده بود  


هستي


 


 


اين


  هستي


هستي



   اين هم عکسي که ميگفتم  در حال فاتحه براي اموات            هستي


داره زيارت ميکنه


هستي


 


 


هستي


 


اينجا هم داره بين کساني که اومدن براي زيارت ضريح امامزاده رو بوس ميکنه


هستي


 


نظرات شما ()

نوشته شده توسط: هستي خانوم و بابايي

+ بازم يادش کرديم

 


سکوتم را به باران هديه کردم


تمام زندگي را گريه کردم


نبودي درفراق شانه هايت


به هر خاکي رسيدم تکيه کردم


 


جهت شادي روح مامان هستي يه صلوات بفرست


نظرات شما ()

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[28/12/1386- 12:5 ص]
[16/9/1386- 5:23 ص]
[19/8/1386- 5:40 ص]
[19/8/1386- 5:40 ص]
[19/8/1386- 5:40 ص]
[19/8/1386- 5:40 ص] خونه بابا بزرگ
[19/8/1386- 5:40 ص] خواب ديدن و اتفاق
[19/8/1386- 5:40 ص]
[19/8/1386- 5:40 ص] هستي در حرم احمد ابن اسحاق
[19/8/1386- 5:40 ص] بازم يادش کرديم
[19/8/1386- 5:40 ص] فقط همين
[19/8/1386- 5:40 ص] خبر خوش از هستي

پنجشنبه 31 مرداد 1387

امروز: 2 بازديد

ديروز: <**> بازديد

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

آشنايي با من

هستي خانوم و بابايي - هستي خانوم و بابايي
هستي خانوم و بابايي[11]
يه دختر 19 ماهه هستم که مادرم فوت کرده و الان با بابا زندگي ميکنم و چون خيلي کوچيکم و دستم به صفحه کليد نميرسه موقتا به پدرم وکالت دادم تا برام بنويسه

اوقات شرعي

لوگوي دوستان





لينک دوستان


آواي آشنا

جستجوي وبلاگ من

:جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

اشتراک

نام:

ايميل:

 

ضرب المثل

شعر حافظ

طراح قالب

www.parsiblog.com

تعداد 930 بازديد